دانلود رمان توسکا قسمت سی و چهارم
از فریادهاش مو به تنم راست شد … اشکم داشت در می اومد … این دختر از عذاب وجدان داشت می مرد … همه اش فکر می کرد زندگی آرشاویر به خاطر اون خراب شده … یه بار به خاطر آشنایی با گراتزیا و بار دیگه به خاطر نبودنش که باعث شد ما عقدمون رو دائمی نکنیم … بعضی وقتا به این فکر می کردم که شاید اگه من و آرشاویر با هم رابطه ای چیزی داشتیم نمی تونستیم به این راحتی ها از هم جدا بشیم … شاید … متوجه آرشاویر شدم که داره می دوه سمتون … لابد فکر کرده بود آرشین طوریش شده … چرخیدم سمت آرشین … دستاشو باز کرده بود و هنوز داشت داد می زد … خواستم صداش بزنم که یهو تعادلشو از دست داد … صدای چیغ من با چلپ افتادنش توی آب همزمان شد …
دانلود رمان در ادامه مطلب . . .
دانلود رمان توسکا قسمت سی و سوم
شهریار دستم رو کشید و گفت:
- بیا … چرا وایسادی؟
- هیچی … بریم …
دوباره راه افتادم … آرشاویر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد … زل زده بود توی چشمام … منم خیره شده بودم به اون … در ماشینو کوبید به هم … جوری که گفتم خورد شد …. سیگاری از جیب پالتوش در آورد و همینطور که نگام می کرد آتیشش زد … اولین پکو که زد شهریار در ویلا رو باز کرد و با فشار آرومی منو هل داد تو … داشتم به این فکر می کردم که آرشاویر چند وقته خیلی سیگار می کشه … شهریار با خنده رو به جمع گفت:
- بابا چرا نشستین؟ پاشین گرم کنین …
انگار همه منتظر همین حرف بودن … ضبط رو روشن کردن و ریختن وسط … شهریار دستمو کشید و گفت:
- بیا عزیزم … بیا که می خوام کاری کنم همه غم هات یادت بره …
جهت دانلود رمان به ادامه مطلب بروید . . .
دانلود رمان توسکا قسمت سی و دوم
این روزا آهنگای آرشاویرم یه حس و حال دیگه داشت … حالمو خیلی دگرگون میکرد ولی عادت کرده بودم به خودم تلقین کنم که هیچ کدوم از این آهنگا رو واسه من نمی خونه …. هیچ کدومش خطاب به من نیست … اشک صورتم رو خیس می کرد … حس بدی داشتم … بین خواستن و نخواستن در نوسان بودم … نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم … اما یه چیزی رو خوب می دونستم … می خواستم واسه شهریار همسر خوبی باشم … باید فراموش می کردم … حتی اگه شده به قیمت فراموش کردن خودم
خواب و خواب جلوی آینه داشتم آرایش می کردم … اگه با این صورت پف آلود بدون آرایش هم می رفتم شهریار از انتخابش پشیمون می شد … ازتصورات خودم خنده ام می گرفت … مامان تا دم در بدرقه ام کرد و وقتی دید شهریار منتظرمه رفت …. حتی نیومد بیرون یه سلام بهش بکنه …
جهت دانلود به ادامه مطلب بروید . . .
دانلود رمان توسکا قسمت سی و یکم
شهریار ادامه داد:
- چقدر لاغر شدی توسکا … از روز اولی که دیدمت خیلی لاغر تر شدی … چه کردی با خودت؟ چی شد اون دختری که روز اول می خواست ما رو با لباس بخوره …
خنده ام گرفت ولی لبخندمو قورت دادم … ادامه داد:
- می دونی اون روز اول که دیدمت … دیوونه جسارتت شدم … من بودم که تو رو برای بازی انتخاب کردم … خداییش بازیت هم خوب بود …. اما بی رودربایستی باید بگم از تو بهتر هم بود …
با تعجب گفتم:
- جدی؟!!!!
- آره … اما خوب اونا فقط بازی خوب داشتن … تو همه چیز رو با هم داشتی …
- پس حقم نبوده …
- چرا … حقت بود … توی تست دوم مطمئن شدم که حقته!
جهت دانلود به ادامه مطلب بروید . . .
دانلود رمان توسکا قسمت سی ام
انگار مامان هم فهمید حال خوبی ندارم که وارد اتاق نشد … پیراهن بلند قهوه ای رنگ رو که از جنس لمه و برای شب مناسب بود از داخل کمد در آوردم و پوشیدم … چون بابا همراهمون بود ترجیح می دادم لباسم پوشیده باشه این لباس هم به سبکی دوخته شده بود که آستین سه ربعی داشت و بالا تنه اش کامل پوشیده بود و با وجود پوشیده بودن حسابی شیک بود … لباس رو تنم کردم موهامو بالا بردم و بستم … آرایش کمرنگی به رنگ طلادد و قهوه ای هم روی صورتم انجام دادم … کلا یه ربع بیشتر حاضر شدنم طول نکشید … مانتومو تنم کردم و رفتم بیرون … مامان با دیدنم با تعجب گفت:
- اینجوری می خوای بیای؟
- آره خوب … چیه مگه؟
جهت دانلود به ادامه مطلب بروید . . .
دانلود رمان توسکا قسمت بیستم و نهم
بعد از مرخصی از بیمارستان حس می کردم روحم مرده … یه هفته ای تو خونه موندم اونم به خواست بابا … ولی بعد از اون دوباره برگشتم سر کارم … با آرشاویر درست مثل یه غریبه بازی می کردم و بعضی وقتا این قضیه روی بازیم هم تاثیر می ذاشت و نمی تونستم اونجور که باید و شاید حس بگیرم … وقتایی که باید از دوریش اشک می ریختم یا با احساس باهاش صحبت می کردم گند می زدم … صدای کارگردان داشت در می یومد … اما دست خودم نبود … با بدبختی هر صحنه رو بازی می کردم … نگاه آرشاویر نگران شده بود ولی نمی خواستم ببینم … نمی خواستم برام اهمیتی داشته باشه …
جهت دانلود به ادامه مطلب بروید . . .
دانلود رمان توسکا قسمت بیستم و هشتم
ولی با صدای آروم که به زور شنیدم گفت:
- تو زن منی طناز … نمی ذارم دست کسی بهت بخوره …
قلبم داشت وایمیساد … به خدا می خواستم همون وسط از خوشی قهقهه بزنم … ولی وقتش نبود .. پس عین خودش آروم گفتم:
- من و تو گناه کردیم … تاونش اینه که می بینی … برای من راحته .. توام برو فراموش کن … من هرگز با مردی که قبل از ازداوج بهم دست زده ازدواج نمی کنم …
با بهت زل زد توی صورتم و نالید:
- طناز …
- همین که شنیدی …
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و رو به ماهان گفتم:
- بریم ماهان جان؟
جهت دانلود به ادامه مطلب بروید . . .
دانلود رمان توسکا قسمت بیستم و هفتم
گوشی خاموش شد … با حرص پرتش کردم روی تخت … رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم … چیزی طول نکشید که آرشاویر با یه نردبون بلند اومد زیر پنجره … خواستم جیغ بزنم سرش … خوب این کارو از اول می کردی … اما الان وقت این حرفا نبود … نردبون رو تکیه داد به دیوار و گفت:
- می تونی بیای؟
رفتم نشستم لب پنجره و در همون حال گفتم:
- سعی می کنم …
باد خنکی می وزید و باعث می شد موهام هی بریزه توی صورتم … لباسم هم خیلی دست و پاگیر بود و هی می رفت زیر پام … با ترس و لرز پا گذاشتم روی اولین پله … صدای آرشاویر بلند شد:
- مواظب باش …
جهت دانلود به ادامه مطلب بروید . . .







