رمان در آغوش رویا فصل ۱۹٫۲۰٫۲۱
همه چیز داره درست می شه. لبخندی بر لبانش نقش بست.این بار دیگر مثل گذشته نبود، غبار گرفته و محزون نمی خندید.شاد و سرخوش به نظر می رسید.کم کم داشت به همان روحیه سابقش، همان دختر شیطان و بازیگوش، ولی جدی و موقر و شوخ برمی گشت.این روزها کمتر در اتاقش می ماند و بیشتر به جمع می امد.به سیاوش نگاه کرد که داشت بستنی می خرید و لبخند زد.او همیشه بنحو عجیبی در روحیه اش اثر می گذاشت.به یاد دیروز افتاد.سیاوش با اب و تاب جوک تعریف می کرد.چقدر به تعریفهای او خندیده بود.با یاداوری دیشب، گونه هایش را سرخی شرم در بر گرفت و لپهایش ناخوداگاه چال افتاد.با التماس توانسته بود او را راضی کتد که ادامه ندهد.وقتی به خصوصیات اخلاقی سیاوش می اندیشید، ناخوداگاه و کاملا بی اختیار احساس می کرد تکیه گاه محکم و قدرتمندی است.او با ان قد بلند و اندام موزنش که همیشه لباس خوش دوهت و مناسبی در بر داشت و ان چشمان زیبا و خمار و پوست باطراوتش و ان موهای تابدار که اندکی بلند بود و با کمی پیچ در پشت زیبایی بیشتری به فرم صورتش می داد.بی اختیار با خود فکر کرد،( چقدر او را دوست دارم.چقدر دوست داشتنی و خواستنی است.) مغرور و سرکش، ولی مهربان و خوشرفتار.به او بی اندازه وابسته بود.هیچج وقت در تمام عمرش به کسی تا این حد وابسته نشده بود و البته دلبسته. صدای سیاوش او را از فکر کردن بازداشت.با شیطنت پرسید: به چی نگاه می کنی پرنسس زیبا رو؟
با لبخند شیرینی کمی سرش را به سمت راست چرخاند و با دیدن او گفت: چیزی نیست.
_ می تونم کنارت بشینم؟
روی نیمکت جابه جا شد و گفت: البته که می تونی.
سیاوش سینی بستنی را به طرفش تعارف کرد و گفت: فکر کردم بد نباشه توی این هوای گرم بستنی بخوریم.
بستنی ای برداشت و در حال تماشای بچه های فامیل که سوار مارکبری پارک بودند گفت : حیف که فرصت نمی کنیم همیشه با هم باشیم.
سیاوش رد نگاه او را دنبال کرد و گفت: خیلی خوبه که کمی از اون مردم داری سابق توی وجودت مونده که این طوری صحبت می کنی.
قاشقی از بستنی به دهان گذاشت و بعد از فرو دادنش گفت: هیچ فکر نمی کردم رفتارم این قدر بد بوده باشه.
سیاوش به شوخی گفت : جدی؟!
_ خب اره… واقعا رفتارم با شماها تا این حد سرد بوده که تو این طور ازش یاد می کنی؟
سیاوش با همان لحن گفت: خدا واقعا بهمون رحم کرد وگرنه تا حالا تو سردخونه بودیم.
لبخند ملایمی برلب اورد و به دیگران چشم دوخت.سیاوش به چهره دلنشین او نگریست و پرسید: مینا رو چطوری راضی کردی باهامون بیاد؟
_ دست گذاشتم روی نقطه ضعفش.
_ نقطه ضعفش؟
_ اره! گفتم اگه باهامون نیایی دوقلوها رو با خودمون می بریم.می دونستم که در این صورت حتما قبول می کنه.
_ نباید اذیتش بکنی.
شیدا با نگاهی به مینا، اه کوتاهی کشید و محزون گفت: خوب می دونم که نباید این جوری رفتار کنم، ولی مجبورم.نگاش کن.از وقتی اتش بس شده و اسرا ازاد می شن، شده یه پوست استخون.اصلا به خودش نمی رسه.غذا رو هم فقط به خاطر بچه ها می خوره که غش نکنه وگرنه همین رو هم دریغ می کرد.از بس لاغر شده فوتش کنی می ره هوا.
سیاوش با تاسف سرش را تکان داد و گفت: اگه خبر می دادن که از کی قرار مبادله اسیرا صورت بگیره، راحت تر بودیم.
شیدا لیوان خالی بستنی را روی سینی گذاشت، بعد به چشمان او نگا کرد و پرسید: چیزی در این مورد نگفتن؟
_ نه، ولی در اولین فرصت باید این کار صورت بگیره. به نفع هردو طرفه.
_ ای کاش همه دولتها مثل تو فکر می کردن، در این صورت هیچ مشکلی وجود نداشت.
سیاوش خنده ای کرد و با نگاهی شوخ و همراه با شیطنت گفت: و ای کاش همه دولتها مشاور چاپلوس و متملقی مثل تو داشتن که در این جور مواقع با تعریفاشون خستگی رو از تنشون بیرون ببره.
انگشت اشاره اش را با تهدید بالا برد و طنزامیز گفت: مواظب خودت باش!
سیاوش لبخندی زد و با همان لحن پرسید: اگه نباشم؟ می تونی بگی دفعه بعد چه کار می کنی؟
_ دیگه باهات حرف نمی زنم.
سیاوش لبخندی زد و گفت: در این صورت باید خیلی مواظب باشم، چون اصلا دوست ندارم به خاطر حرف زدن به تو التماس کنم.
شیدا نگاه از او برگرفت و به گوشه ای دیگر چشم دوخت.سیاوش از جا برخاست و رو به او گفت: من می رم کمی قدم بزنم.تو نمیای؟
نگاهش را به او دوخت و با تکتن سر از جا بلند شد و گفت: چرا. از روی نیمکت بلند شد و در کنار او به طرف بوفه بستنی فروشی رفتند.
سیاوش سینی را تحویل مرد داد و کنار او به راه افتاد.شیدا در خود فرو رفته بود.سیاوش ارام پرسید: به چی فکر می کنی؟
زمزمه وار گفت: هیچی.
_ به خاطر هیچی انقدر غمگین و ناراحتی؟
_ تو که مدتهاست منو با این حال دیدی.
_ دوست ندارم این قدر غمگین و افسرده ببینمت شیدا! دلم می خواد شاد ببینمت.شاد و سرخوش.درست مثل گذشته ها ، مثل اون وقتا.همخون اولین روزهایی که به ایران امده بودم.
به نیمرخ او چشم دوخت و گفت: اشتباه فکر می کنی. من ناراحت نیستم.
_ فکر می کنم قبلا هم بهت گفته باشم که تو هیچ وقت نمی تونی دروغ بگی.درسته؟
لبخند زد، ولی هیچ نگفت.چشمش به سینا و لیلی افتاد.اهسته گفت: به نظر خیلی خوشبختن.
سیاوش جهت نگاه او را تعقیب کرد.با دیدن اندو که روی زیراندازی که روی چمنها انداخته بودند نشسته بودند با لبخند معناداری گفت:
_ حسابی همدیگه رو دوست دارن.
شیدا به درختی تکیه کرد و در همان حال با غبطه به انها گفت: خوش به حالشون! چقدر سعادتمندن.
سیاوش لبخند گرمی به صورت او پاشید و گفت: تو هم خوشبختی، ولی اونو نمی بینی. خوشبختی کنارته، فقط باید لمسش کنی.
قطره اشکی نگاهش را تار کرد: ولی من هر چقدر چشم می گردونم چیزی نمی بینم.
_ تو شادی رو داری و خانواده رو.ایا اینها کافی به نظر نمی رسن؟
_ کاش همه چیز همون طوری بود که تو می گی.
سیاوش با نگاه دقیقی به او بی اختیار پرسید: هنوز بوی عشق رو نشنیدی؟
صورتش گل انداخت. نگاهش را از او برگرفت و گفت: سوال سختیه.فکر می کنم که تو عادت داری ادمها رو غافلگیر کنی.
سیاوش با شیطنت لبخند زد و گفت: باورم نمی شه که موفق به غافلگیر کردن تو شده باشم.تو مطمئنی که اشتباه نمی کنی؟
_ بله .کاملا مطمئنم.تو زیادی در غافلگیر کردن افراد مهارت داری.
_ نگفتی… تا به حال بوی عشق رو حس کردی؟
در تنگنا بود.مانده بود چه بگوید که شادی را دید. رو به سیاوش گفت: شادی اومد. بریم پیش اون.توی این شلوغی امکان داره گم بشه.
سیاوش ناراضی دنبالش راه افتاد.شیدا، شادی را صدا کرد و او دوان دوان خودش را به انها رساند.در ان لباس بهاره ابی رنگ از همیشه دلنشین تر شده بود.به انها نزدیک شد و دستشان را گرفت.شیدا پرسید: خوش گذشت؟
_ اره.خیلی.فقط اخرهاش سرم گیج می خورد.
_ حالا حالت خوبه؟
_ اره. خوب خوب.سیاوش جون؟
سیاوش با مهربانی نگاهش کرد و گفت: بله؟
_ عمو سعید برای ثمین باد کنک خرید.عموسینا هم برای ایدا .شما چی؟
با مهربانی گفت: خب معلومه.منم برای دختر قشنگم بادکنک می گیرم.
چشمان شادی با برقی از خوشحالی درخشید.دست سیاوش را بیشتر از قبل کشید و گفت: پس زود باش الانه که همه شون تموم بشن.
شور اشتیاق بچگانه شادی اندو را هم به شوق می اورد.به طرف بادکنک فروشی رفتند و بادکنکی برای شادی گرفتند.سیاوش اشاره ای به پشمک فروشی کرد و از اندو پرسید: با پشمک چطورید؟
شیدا گفت : بد نیست.
شادی با سر موافقت کرد.سیاوش سه تا پشمک بزرگ گرفت و هر یک را به یکی از انها داد.در حی خوردن، سیاوش به شوخی گفت:
_ گمونم وقتی برسیم خونه از در تو نریم.
شیدا با لبخند رو به او گفت: تو امروز رژیم غذایی مخصوص منو به هم زدی.به خاطرش هیچ وقت نمی بخشمت.
_ کمی چاقی برای تو بد نیست.به تناسب اندامت ضربه ای نمی زنه.خب… ببینم با اب هویج موافقید؟
شیدا متحیر نگاهش کرد و گفت: مگه هنوز هم معده ات جا داره؟
سیاوش به شوخی گفت: یه شب که هزار شب نمی شه.از این گذشته با حضور توی چنین محیط با صفایی اشتهام تحریک شده.
شیدا چوب پشمکش را در سطل زباله انداخت و رو به او گفت: من که دیگه نمی تونم.اگه می خوای برای خودت و شادی بگیر.
شادی با لحن بامزه ای گفت: اشکالی نداره.عوض شیدا جون هم من می ورم.
سیاوش نگاهی به اطراف انداخت و گفت: معلوم نیست بابا و مامان کجا رفتن.از وقتی اومدیم اینجا هرکی یه طرفی رفته.
شیدا با شیطنت گفت: توی خلوت لیلی و مجنون، و رو سدرش نوشته ورود ممنوع.مگه نمی دونستی؟
طنز کلامش لبخند شادی بر لبان سیاوش رساند.جلوی اب میوه فروشی بزرگی که گوشه ای از پارک را به خود اختصاص داده بود ایستاد و با لحن خود شیدا گفت: تو به فکر خودت دل همه هستی جز من.
متحیر نگاهش کرد و گفت: تو؟
سیاوش نگاه از او برگرفت.در ورودیه اب میوه فروشی را کنار کشید و گفت: فراموش نکن.فعلا بهتره یه جای مناسب و خلوت برای نشستن پیدا کنی تا بعد.
با سر موافقت کرد و کنار شادی از جلوی او گذشت.روز تعطیل بود وعده کثیری به شهربازی امده بودند و البته خیلیها هم، اب میوه فروشی را برای گپهای خصوصی انتخاب کرده بودند، بنابراین اصلا جا پیدا نمی شد، ولی درست در اخرین لحظه، چشمش روی میز که گویی به همین تازگی خلوت شده بود، ثابت ماند.دست شادی را در دست فشرد و همراه با او به طرف ان میز رفتند و روی صندلیهای قرمز رنگ جای گرفتند.لحظاتی بعد هم سیاوش به انها پیوست.اب هویج هرکدام را جلوی رویشان گذاشت و خود روی صندلی ای روبروی شیدا جای گرفت.صدای همهمه خیلی زیاد بود و همین موجب شده بود هرکس به راحتی سخن طرف مقابلش را نشنود.شیدا به شادی نگاه کرد و لیوانش را سر کشید و رو به سیاوش گفت: باید برای ثبت نام شادی اقدام کنیم.امسال شش سالش تموم می شه.
سیاوش جرعه ای نوشید و رو به او به گرمی گفت: نگران نباش… توی فکرش هستم.
سپاسگزارانه نگاهش کرد و گفت: ممنونم.راستی…از ویلات چه خبر؟ هنو پابرجاست؟
با لحن شوخی گفت: تو که مثل همیشه کم لطفی می کنی و بهش سر نمی زنی، ولی خب…حالا که حالش رو می پرسی باید بگم که بد نیست. هنوز سالمه.
_ خیلی دلم می خواد اونجا رو ببینم.حتما تا به حال درختها به میوه نشستن.
_ راستش رو بخوای خود من هم مدتیه که به اونجا سر نزده ام، ولی…فکر می کنم همون طوری که گفتی شده باشه.
محتویات ایوانش را لاجرعه سر کشید و بعد رو به او گفت: کاش می شد یه روز پائیزی و سرد وقتی که شومینه روشنه تو پناه نور اون، جلوی پنجره نشست و به منظره باغ لخت شده از برگ چشم دوخت. منظره رویایی ایه.
سیاوش لبخندی زد و گفت: کاملا.ولی من محیط زمستان رو بیشتر می پسندم.برفهای سفید و زیبایی که روی شاخه های درختها می شینن به نظرم رویایی تره.
شیدا دستهایش را در هم حلقه کرد و زیر چانه گذاشت و برای لحظاتی کوتاه چشمهایش را بست تا منظره ای را که سیاوش برایش تصویر کرده بود، جلوی چشمانش مجسم کند.لبخند شیرینی برلب اورد و گفت: حق با توئه.خیلی قشنگ می شه.
می خواست حرفش را ادامه بدهد.اما صدایی با اهنگی اشنا او را بازداشت.می بخشید.
پلکهایش را از هم بازکرد و نگاهش به سمت راست افتاد و حیرتزده به دختر جوانی که در کنار مرد جوانی قرار داشت نگریست و با صدایی که از تاثیر هیجان، از همیشه کشیده تر و خو اهنگ تر شده بود گفت: خدای من… ویشکا!
لبان ویشکا با لبخندی شرم اگین گشوده شد.نام شیدا را خواند.شیدا از روی صندلی بلند شد و بی توجه به همه چیز دست او را در دست فشرد.ویشکا با ناباوری گفت: باورم نمی شه تو باشی شیدا.وقتی صدات کردم حسابی هول و ولا داشتم که مبادا اشتباه کرده باشم.
شیدا با لبخندی دوستانه گفت: حتی اگه من هم تغییر کرده باشم، تو تغییر نکردی.هنوز همون طور بدجنس باقی موندی.
ویشکا به تعبیر او خندید، سپس با نگاهی سرد به سیاوش با عذرخواهی گفت: مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
_ اه نه. این طور نیست.
_ اخ معذرت می خوام.بقدری از دیدار مجدد تو به هیجان امدم که یادم رفت اداب معاشرت رو به جا بیارم.
شیدا که متوجه منظور او شده بود، نگاهش را به مرد جوان کنار ویشکا دوخت و ناگهان تکان خورد.ویشکا که درست کنار دست شیدا ایستاد بود زمزمه وار گفت: سهراب رو که می شناسی؟ حالا همسرمه.
سعی کرد سریع برخورد مسلط شود.با تک سرفه ای، نگاهش را از صورت سهراب برگرفت و به صورت ویشکا انداخت و گفت:
_ خوشحالم که سعادت دیدار با ایشون و تو یک بار دیگه نصیبم شد.اونم این قدر ناگهانی!راستش اون قدر از دیدارتون در اینجا متعجب شدم که اصلا….نمی دونم باید چی بگم!
سهراب با شرم و دستپاچگی توام باهم، رو به شیدا اقزود: خواهش می کنم.این تقصیر ماست که این قدر ناگهانی شما رو دیدیم.
سیاوش هم که متعاقب شیدا از جا بلند شده بود رو به او گفت: شیدا جان… نمی خوای منو با دوستات اشنا کنی؟
_ اه چرا.
ویشکا رو به او با لحن پر معنی ای گفت: هرچند برای تبریک دیره، با این حال ازدواجت رو تبریک می گم.
صورت شیدا از شدت خجالت سرخ شد. با دستپاچگی گفت: ازدواج؟ خدای من…نه.ایشون برادرم هستن. سیاوش!
سیاوش با لبخند کنترل شده ای او را زیر نظر داشت.کمی سرش را برای اندو خم کرد و گفت: خوشوقتم!
ویشکا شرمنده از قضاوت شتابزده و عجولانه اش به سهراب نگاه کرد و بعد رو به اندو گفت: متاسفم.فقط دیدار شما…یکباره با هم… این تصور رو برام به وجود اورد.
سهراب هم ابراز خوشوقتی کرد و رو به شیدا با لحنی پر از کنایه گفت: شما هیچ شباهتی به برادرتون ندارید.
نیش کلام او را کاملا حس می کرد.کلام او، شیدا را به چهارسال پیش برد.با لبخندی سرد و بیروح گفت: این هم از بدشانسی منه که همیشه از یاد می برم مدارک شناسائیم رو با خودم بیارم. در واقع بنحوی کاملا مودبانه، سهراب را از ادامه سخن بازداشت.سپس خطاب به سیاوش گفت:
_ ایشون ویشکا دوست من و همسرشون سهراب خان هستند.
سیاوش دست سهراب را به گرمی فشرد و با ویشکا هم احوالپرسی کرد.شادی دست شیدا را فشرد و نگاه او پایین افتاد.رو به اندو گفت:
_ اینم دخترمه شادی.
سهراب و ویشکا هردو حیرتزده شادی را می نگریستند.ویشکا به سختی کمی سرش را خم کرد و رو به شادی گفت: عجب دختر زیاییه!
_ متشکرم.
_ کمی هم شبیه توئه، ولی… پدرش کجاست؟ تو که…
متوجخ منظور او شده بود.اهسته گفت: قضیه اش مفصله .شاید بعدا توی یه فرصت مناسب برات تعریف کردم.
ویشکا سرش را تکان داد و نگاهش را از شادی برگرفت و با کمی تردید رو به سیاوش و شیدا پرسید: مزاحمتون که نیستیم؟
_ این چه حرفیه؟ابدا این طور نیست.راستی شما تازه به اینجا امدید یا دارید برمی گردید؟
سهراب به جای ویشکا گفت: ما همین حالا می خواستیم برگردیم که شما رو دیدیم.
_ چه تصادف جالبی!چون ما هم خیال داشتیم رستوران رو ترک کنیم.
سیاوش در ادامه گفت: اگه جایی نمی رید به ما ملحق بشید.
ویشکا پرسید: اشکالی نداره؟
شیدا با مهربانی گفت: چه اشکالی؟ پس بفرمایید بریم.
سیاوش و سهراب هردو برای حساب کردن پول اب میوه ها انها را ترک کردند و شیدا و و یشکا قدم زنان از رستوران خارج شدند.جایی برای نشستن نبود، به همین خاطر کناری ایستادند.لحظاتی بعد هم مردها امدند و برای انکه دو دوست لحظاتی تنها باشند با شادی از کنار انها دور شدند.شیدا نگاه تحسین برانگیزی به ویشکا کرد و گفت: حیلی عوض شدی، طوری که باورم نمی شه تو همون ویشکا کوچولو باشیو
ویشکا خندید و گفت: یعنی چهارسال پیش من این همه کوچولو بودم؟
_ زیاد بزرگ نبودی.راستی… چرا توی نامه هایی که برام می فرستادی چیزی از ازدواجت بروز نداده بودی؟ ناقلا ترسیدی برای خوردن پلوی عروسیت بیام، کلک؟
ویشکا دوباره خندید و گفت: اصلا این طور نیست.برعکس توی اخرین نامه ام بهش اشاره کرده بودم.
شیدا با کمی تفکر پرسید: کی؟
_ دو هفته پیش فرستادم.اتفاقا وقتی برای جشن عروسیمون نیومدی، خیلی هم از دستت دلخور شدم.
_ دلگیر نباش.باورکن به دستم نرسسید.
_ راستی… دکتر پایدار چزوره؟ هنوز هم با اون کار می کنی؟
رنگ از رویش پرید.این حرف ویشکا برایش قابل هضم نبود، طوری که احساس ضعف به او دست داد.تازه ان موضوع را از یاد برده بود، اما انگار فراموش کردنش ناشدنی بود.بی اختیار گفت: خوبه، ولی دیگه با هم کار نمی کنیم.
خودش هم نفهمید چرا این دروغ را گفت، فقط حس کرد از نگاه ترحم امیز ویشکا بعد از شنیدن حقیقت، فراری است.ویشکا به نیمرخ گلگون او چشم دوخت و گفت: بد شد.اگه با تو کار می کرد، می تونستم حداقل ازش خبری به دست بیارم.
_ فکر نمی کنم حالش بد باشه. از ما سرحال تره.
ویشکا متوجه موضوعی شد، به همین خاطر گفت: یادم رفت بپرسم، تو اینجا چه کار می کنی.اصلا انتظار دیدنت رو نداشتم.اونم اینجا!
شیدا لبخند تلخی زد و بی اختیار گفت: به قول حمید من همیشه جاهایی پیدام می شه که اصلا انتظارش نمی ره، اما برای تو… فکر می کنم برای ماه عسل به تهران امدید.نه؟
ویشکا با خوشحالی لبخند زد و گفت: کاملا درسته.یه هفته ای می شه که به اینجا اومدیم.فردا برمی گردیم کردستان.
_ بد شد.فکر کردم می تونم تو و شوهرت رو برای یه مهمونی کوچیک و معارفه با خانواده ام دعوت کنم.
_ بمونه برای یه وقت دیگه.میائیم و حسابی زحمتتون می دیم.
با نزدیک شدن سهراب و سیاوش، حرفهایشان ناتمام ماند.شیدا با نگاهی کوتاه به سهراب با لحنی رسمی، ولی دوستانه گفت:
_ امیدوارم در زندگی اینده تون خوشبخت بشید.
_ متشکر خانم.ما هم برای شما چنین ارزویی داریم.
سپس رو به ویشکا گفت: اگه کار دیگه نداری، راه بیفتیم.دیر وقته.
ویشکا سرش را تکان داد و رو به شیدا و سیاوش گفت: ما دیگه همین جا از شما خداحافظی می کنیم.امیدواریم بازهم فرصتی دست بده که شما رو ببینیم.
شیدا با لبخندی گرم و صمیمانه گفت: حتما.خب دیگه خداحافظ.
دخترها دست همدیگر را فشردند و مردها دستهای یکدیگر را در دست گرفتند.لحظاتی بعد ویشکا و سهراب دوشادوش هم از کنار اندو دور شدند و شیدا ناخوداگاه با تصور اینده ان دو، لبخند زد.
مرضیه در حال وارسی داروها، نگاهی به شیدا کرد و پرسید: به بیمارستانها سر زدی؟ شاید برادرت زخمی شده باشه.
شیدا سرش را به علامت نفی تکان داد و رو به او گفت: من که بهت گفته بودم اصلا اسمی از سیامک توی لیست اسراری ازاد شده نیست.
مرضیه نفس عمیقی کشید و با اندکی تردید پرسید: تا حالا به اسایشگاه ازادگان رفتی؟
متعجب نگاهش را به او دوخت و مرضیه در ادامه صحبتش افزود: منظورم جائیه که ازادگان موجی یا اونایی رو که حافظه شون رو از دست دادن نگه می دارن.
ناباورانه زمزمه کرد: موجی؟
_ اره…اسمشون رو که نمی دونن.پس اسمی از اونا توی لیست اسرار ثبت نمی شه.
_ نه .حتی… حتی فکرش رو هم نمی کنم.سیامک سالمه… من مطمئنم!
_ ولی…شیدا…
حرف او را قطع کرد.با شتاب از روی صندلی بلند شد و رو به او جدی و محکم گفت: همونی که گفتم.سیامک مرد قوی و سالمیه و من مطمئنم که هیچ اتفاقی براش نیفتاده.داروهای بیماران را برداشت و به مرضیه مجال صحبت نداد و از استیشن خارج شد. سکوت بر بخش کودکان حاکم بود.اهسته صندلی ای را کنار کشید و رویش نشست.کیفش را که روی میز بود به سمت خود کشید و زیپش را بازکرد و کتابی از ان خارج کرد تا بخواند.هنوز چند صفحه ای از کتاب را نخوانده بود که صدای تلفن بلند شد.صفحه کتاب را به یاد سپرد و بعد ان را بست، گوشی را برداشت و گفت: بله؟ سلام.خسته نباشی…خوبم…بیکار؟ نه زیاد… ولی کار چندانی هم ندارم… بیام اونجا؟ ولی بخش رو چه کار کنم؟ مگه تو بلد نیستی بهش امپول بزنی…؟می ترسی؟خندید و ادامه داد: مگه امپول زدن هم ترس داره؟ باشه…نه منتظر باش الان میام…فقط صبر کن فریده یا مرضیه، یکیشون رو پیدا کنم جای خودم بذارم، میام… باشه… پس تا بعد! گوشی را سر جایش گذاشت،سپس از جابرخاست و به راهرو رفت و در یکی از اتاقها، مرضیه را یافت.سفارش مریضها را کرد، سپس از او جدا شد و به بخش عمومی رفت.مهین با دیدنش با خوشحالی سلام کرد و سپس رو به او گفت: می بخشی که از کار انداختمت، ولی مجبور شدم.
با مهربانی گفت: اشکالی نداره.حالا چی کار داشتی که اصرار کردی بیام بالا؟
_ راستش یه ازاده بدحال اوردن.هر روز باید دونوبت بهش امپول مخصوصی تزریق بشه.من هم… راستش وقتی امپول به دست می گیرم، از سر تا پا می لرزم. جرات ندارم امپول بهش بزنم.
_ الان پرستار مرد توی بیمارستان نیست؟
_ نه.فقط اقای احمدی بود که اونم یه کاری براش پیش اومد و رفت.واقعا مونده بودم چه کار کنم.خصوصا الان که وقت امپولشه یکدفعه یاد تو افتادم.به مرضیه و فریده که جرات ندارم چیزی بگم، چون مطمئنم اگه چیزی بگم از فردا برای مسخره کردنم ازش استفاده می کنن، ولی تو فرق می کنی.
با ارامش در حالی که از پرحرفی او بی حوصله به نظر می رسید،گفت: فعلا امپولش رو بده برم بهش تزریق کنم.بعدا بازهم فرصت هست.
مهین اطاعت کرد و وسایل امپول را جلوی او گذاشت.با نگاهی به وسایل، انها را برداشت و رو به مهین پرسید: کدوم اتاقه؟
_ اتاق صد و شیش.دست چپ.
با سر فهماند که متوجه شده است و از او جدا شد.به نرمی لای در را بازکرد.اتاق در تاریکی فرو رفته بود.وسایل را روی میزی که کنار تخت بود گذاشت و بعد دست برد تا مهتابی بالای تخت را روشن کند.مهتابی را روشن کرد و در پناه نور ان به صورت ازاده مرد نگریست.حسی چون دلسوزی و رقت قلب، قلبش را در مشت فشرد.انگشت برد تا قطره اشکی را که خیال جاری شدن از چشمانش را داشت پاک کند و بعد بسرعت امپول را به او تزریق کرد و بعد از خاموش کردن مهتابی، خیال خارج شدن از اتاق را داشت که صدایی اشنا از بیرون اتاق، باعث شد حس کند قلبش فرو ریخته است.چقدر این صدا اشنا به نظر می رسید: خانم پرستار… می شه منو تا دستشویی راهنمایی کنید؟
وسایل را همان جا گذاشت و با کنجکاوی به طرف در اتاق رفت و از لای ان بیرون را نگریست.کسی در راهرو دیده نمی شد.اندیشید خیال کرده است، ولی او مطمئن بود که خیال نبوده.تن صدای مردانه ان مرد را در وجودش به یاد داشت. به حس و حال خود خندید و به طرف تخت برگشت که دوباره همان صدا را شنید.یک بار اشتباه ممکن بود، ولی دوبار نه.شتابان به طرف در دوید و ان را گشود.مهین بازوی مردی را گرفته بود و اورا در راه رفتن یاری داد.از پشت چهره مرد را نمی دید، ولی اندامش را تشخیص داد.مثل بسیاری از ازادگان دیگر رنجور و ضعیف به نظر می رسید.قد بلندی داشت و از پشت، موهای خرمائیش می درخشیدند.بی انکه دلیل کارش را بداند از پشت او را تعقیب کرد.اتاق او هم در همان بخش بود.وقتی نیمرخ شد توانست باندهای دورچشم او را ببیند و یک لحظه… چیزی مثل صاعقه از چشمانش گذشت.باورنکردنی بود، ولی… او یک لحظه، صورت سیامک را در ان مرد دید.نفسش از شدت هیجان داشت بند می امد.بی اختیار و با هزار سختی چند گام به جلو برداشت.به دیوار تکیه داد تا بر زمین نیفتد.ارام به طرف در اتاق رفت.درباز بود.مهین لحظاتی بعد از اتاق خارج شد.با دیدن صورت او و ظاهر متحیرش، با تعجب پرسید: چی شده شیدا؟ چرا رنگت پریده؟
با لکنت پرسید: اون مریض کی بود؟
مهین بی خیال احوال او، با خونسردی گفت: یه ازاده است که از چشم دچار اسیب جدی شده و حالا هم داره دوران نقاهت رو طی می کنه.
_ اسمش چیه؟
_ اسمش؟! نمی دونم تا به حال چیزی به کسی نگفته.
_ فکر… فکر می کنم بدونم اون کیه.
متعجب نگاهش کرد و پرسید: کیه؟!
نگاهش کرد و پرسید: می شه قلبش ببینمش؟ باید مطمئن بشم.
در حالی که از رفتارهای او چیج شده بود، با سر اجازه داد.همراه با مهین در درگاه در ایستاد و بعد چشمانش گشادتر از حد معمول به ان نقطه خیره ماند.باورکردنی نبود.مردی که لبه تخت نشسته بود و در صورتش هیچ چیز بجز غم دیده نمی شد… برادرش سیامک بود.
شیدا به لباس مهین چنگ زد تا از سقوطش جلوگیری کند.دستش را جلوی دهان گذاشته بود تا فریادش بیرون نیاید.مهین گیج از رفتار او، دستش را گرفت و بعد از خروج از اتاق، روی اولین نیمکت نشاند و گفت: تو همین جا باش.من برم برات یه لیوان اب بیارم.
و سریع تر از شیدا رفت.رفتن او فرصت خوبی بود.صورتش را با دستهایش پوشاند و از اعماق وجود گریست.باورش نمی شد، ولی سیامک را دیده بود.سیامک خودش را.سیامک…!لحظاتی بعد مهین با لیوانی اب قند برگشت.ان را به لب شیدا نزدیک کرد تا جرعه ای بنوشد.شیدا بزحمت جرعه ای از محتویات لیوان را سر کشید.هنوز هم اشک از چشمانش فرو می چکید.مهین لیوان را کناری گذاشت و در حال ماساژ شانه های او پرسید: چت شده؟ مگه اون کیه که این طور با دیدنش ناراحت شدی؟
شیدا بدون جواب به او، صورتش را در دستهایش پنهان کرد و دوباره گریست. مهین، شانه او را با دست فشرد و گفت:
حالت خوب نیست شیدا؟ اخه اون کیه؟
بسختی صدایی از گلویش خارج شد: سیامک… برادرم.
_ چی؟!
حق داشت تعجب کند.شیدا هنوز گریه می کرد.از جابرخاست که مهین دستش را گرفت و گفت: کجا می ری شیدا؟
_ باید برم پیشش.اون حتما دام منو ببینه می شناسه.
_ تو که اونو دیدی.مطمئن باش فرار نمی کنه.تو حالت خوب نشده .بهتر چند لحظه بنشینی تا حالت جا بیاد.
در حالی که هنوز اشک می ریخت، سخن او را پذیرفت.مهین دست او را گرفت و او را تا محوطه ایستگاه برد و روی صندلی نشاند، سپس ارام گفت: فکر نمی کردم برادرت…
شیدا سرش را به ساعدش تکیه داد و در حال گریستن، بسختی گفت: درسته، ولی اون برادر منه.گمشده من!
_ باید با مسوول بخش یا مسوول بیمارستان در این مورد صحبت کنی.حتما خیلی خوشحال می شن اگه بدونن یکی از افراد ناشناس بیمارستان، شناسایی شده.شیدا با چشمانی پر از اشک، او را نگاه کرد.در چشمان مهین، دلسوزی و شفقت را با هم می دید.سرش را تکان داد.مهین نفس اسوده ای کشید و گفت: تو همین جا باش برم به دکتر محققی بگم که گمشده مون با نام و نشان شد.پلک برهم نهاد.مهین که ارامش را در حرکات او حس کرده بود از کنارش بلند شد و از نزدش رفت. چند دقیقه بعد مهین بازگشت.با دیدن شیدا که هنوز گریه می کرد گفت:
_ دکتر محققی منتظرته.می تونی بری اتاقش.
از جا بلند شد و در حال زدودن اشکهایش که روی گونه ها روان بود، بغضش را فروخورد.بزحمت از او تشکر کرد و با گامهایی سست و ناتوان به طرف اتاق رئیس بخش، دکتر محققی رفت.ضربه ای به در زد و بعد از شنیدن صدای دکتر، وارد شد.در درگاه ایستاد و محجوب پرسید: اجازه هست؟
دکتر محققی سرش را از روی کتابی که می خواند بلند کرد و با دیدن او با مهبانی گفت: بفرمایید تو.
بغضش را قورت داد و وارد اتاق شد.در را پشت سرش بست و اهسته سلام کرد.دکتر محققی جواب سلام او را داد و با دست تعارف کرد که روی مبلی نزدیک میزش بنشیند.با تشکر روی مبل نشست و سعی کرد اشکش جاری نشود.دکتر محققی با چهره مهربان و موهای نقره ای رنگش که نشان از تجربه های فراوان داشت از او پرسید: حالتون چطوره؟
_ به لطف شما… ممنونم.
_ مطلبی که خانم محسنی به من گفتن…راجع به اون ازاده و ادعای شما… حقیقت داره یا نه؟
نگاه کوتاهی به او کرد و گفت: بله.کاملا.
_ مدرکی، دلیلی، شاهدی چیزی دارین؟
کیف پولش! تلنگری بر ذهنش زد.بله دکتر .اگه اجازه بدید عکسش رو بهتون نشون می دم.
_ فقط می خواستم مطمئن بشم حقیقت رو می گی.نه.نیازی نیست.دیگه اطمینان پیدا کردم.خب راستش وقتی خانم محسنی قضیه رو برای من تعریف کردن من در تنگنای عجیبی قرار گرفتم که مسلما جوانی شما و همین موقعیتون این تنگنا رو برام سخت تر کرده.
_ لطفا فکر منو نکنید.من طاقت شنیدن هر مطلبی رو دارم.
دکتر دستهایش را در هم قلاب کرد و گفت: در این که شکی نیست.شما با مسلط شدنتون در ایم مدت زمان کوتاه ثابت کردید که از استقامت و صبر بالایی برخوردارید.
بی تاب پرسید: برادرم چشه دکتر؟
_ چیزی نیست.یعنی… چیز مهمی نیست…و ما امیدواریم که برطرف بشه.
سرش را بالا گرفت و بعد از نگاهی کوتاه به او پرسید: منظورتون رو متوجه نمی شم!این چیز مهم، چی هست؟
_ ببینید برادر شما… در عملیات دچار نارسایی چشمی شدن، اما متاسفانه در اردوگاههای عراقی…چندان به ایشون توجهی نداشته ان.جای زخم عفونت کرده و همین موجب شده که از بینایی محروم بشن، البته ما چشمهای ایشون رو عمل کردیم و مقدار زیادی از عفونت رو خارج کردیم که البته یک ماه بعد، از نتیجه کارمون اگاه می شید.
_ یعنی …منظور شما اینه که…برادرم کور شده؟
_ نه، نه.نه به این شدت.فقط مقداری از بینائیشون رو از دست دادن.البته ما هنوز به این موضوع اطمینان نداریم.یک ماه بعد معلوم می شه.
_ یعنی….امکان داره که اون…بینایی شو برای همیشه از دست داده باشه؟
دکتر محققی لب برهم فشرد و اهسته گفت: ببینید…
شیدا متوجه شده بود او خیال دارد چه بگوید، بنابراین، محکم پرسید: بی پرده پوشی جوابم رو بدید.لطفا؟!
دکتر محققی نگاهش را به او دوخت و اهسته گفت: هر چیزی ممکنه، ولی احتمال این موضوع، چندان نیست.
نفسی تازه کرد و پرسید: می شه امیدوار بود؟
_ همیشه می شه امیدوار بود.همیشه.
صدای تقه ای به در، دکتر را از جا بلند کرد.به ان سو رفت و بعد از گشودن در با گرفتن سینی ای چای وارد اتاق شد.سینی را جلوی شیدا گذاشت و خودش هم روی مبل روبروی او نشست و گفت: باید به اونو کمک کنین تا بتونه از پس این مشکل بربیاد.
_ من؟ ولی چطور؟
_ سعی کنین به اون این باور رو ببخشین که در هر شرایطی درکنارش هستین. اون حتی اسم و فامیلش رو هم به ما نگفته.حتما ترسیده ما به خانواده اش اطلاع بدیم و اونها، اونو با این وضع ببینن.
شیدا با لحن غم گرفته ای به چشم او چشم دوخت: من یه پرستارم.فکر می کنید بتونم موثر واقع باشم؟
دکتر با خوشحالی گفت: چرا که نه؟ حالا دیگه مطمئنم که از پسش برمیائین و موفق هم می شین.
_ متشکرم دکتر.البته من هیچ گونه تجربه ای در این زمینه ندارم.امیدوارم شما بتونید کمکم کنید.
_ با اراده ای که در شما می بینم ایمان دارم که بدون کمک هرکس دیگه ای هم می تونین موفق بشین.
نگاهش کرد و پرسید: ممکنه قبلش راهنماییم کنید که چه کاری رو باید اول انجام بدم؟
دکتر با محبت گفت: چرا که نه؟ باید سعی کنین رفتارتون با اون محبت امیز و گرم باشه، ولی ترحم امیز نه.کمکش کنین خودش رو پیدا کنه و گمان نکنه که داشتن یا نداشتن چشم می تونه اون جلوی چشمان دیگران ضعیف جلوه بده.
دکتر جرعه ای چایش را نوشید و رو به او گفت: همون طور که بهتون می گفتم من توانایی برعهده گرفتن این مسوولیت رو در شما می بینم. خیال داشتم اونو تا بازکردن پانسمان چشمانش اینجا نگه داریم، ولی حالا با دیدن شما… فکر کنم این مدت کم بشه.
_ پس من می تونم در عرض یک هفته اونو از اینجا ببرم؟ البته اگه اجازه بدید من پرستاریش رو هم در این مدت به عهده بگیرم.این جوری کم کم حضورم رو باور می کنه و منو می پذیره.
_ یعنی خیال ندارید در این مدت خودتون رو بهش معرفی کنید و بگید چه نسبتی باهاتون داره؟
_ روز اخر این کار رو می کنم، ولی در این روزهای اول… گمون نکنم درست باشه بهش بگم من خواهری هستم که شش سال از اخرین دیدارمون با هم می گذره.این جوری هم به نظرم اون با من راحت تر کنار میاد.
محققی نگاه تحسین برانگیزی به او کرد و گفت: شما تحسین برانگیزید.افرادی چون شما خیلی کم پیدا می شن.
به تعریف او با لبخندی محزون پاسخ داد.از جا بلند شد و گفت: پس با اجازه شما من مقدمات کار رو برای برگردوندن اون فراهم کنم.اشکالی که نداره؟
_ نه.چه اشکالی!
_ در مورد پرستاری از اون در اینجا… فکر می کنید…
دکتر محققی حرف او را برید و با مهربانی گفت: با دکتر سرمدی صحبت می کنمو تقاضا می کنم یک هفته شما رو به بخش ما منتقل کنه. هیچ مشکلی نیست.
_ متشکرم دکتر.از لطفتون ممنونم.
دکتر با لبخندی گفت: خواهش می کنم تا جلوی در پیش رفت، ولی قبل از انکه دست روی دستگیره بگذارد، به عقب برگشت: راستی دکتر؟
دکتر محققی نگاهش کرد : بله؟
با شرم گفت: می خواستم…اگه اجازه بدید یه سری بهش بزنم.البته اگه اشکالی نداشته باشه.
_ چه اشکالی دخترم؟ می تونین ببنینش.فقط مواظب باشین.
_ بازهم متشکرم دکتر و امیدوارم بتونم پاسخگوی محبتتون باشم.
_ خواهش می کنم.
تشکر دیگری کرد و از اتاق خارج شد و با گامهایی پر تردید به طرف اتاق سیامک راه افتاد.در را اهسته بازکرد و از درز در به او نگاهی انداخت.هنوز هم وقتی می خوابید یک دستش را روی سر می گذاشت.اهسته و زیر لب شب بخیر گفت و در را ارام بست و سر به دیوار تکیه کرد در حالی که شوق پنهان همراه با اشک از چشمانش زیبایش بیرون تراوید.
فصل بیستم
تقه ای به در زد و بعد ارام ان را گشود و اهسته پرسید: اجازه هست؟
سیامک بی تفاوت گفت: بفرمایید.
سینی صبحانه را در دست جابه جا کرد و بعد وارد اتاق شد و سلام کرد.سیامک با خونسردی جوابش را داد.سینی را روی میز روی تخت گذاشت و محجوب پرسید: امروز حالتون چطوه؟
_ مثل همیشه!
این تنها جمله ای بود که در مدت این سه چهار روزه در مورد حالش بیان کرده بود.دسته گل کوچکی را که برای او گرفته بود جلوی او گرفت و گفت: برای شماست.
سیامک کمی سرش را چرخاند و پرسید: چی مال منه؟
با سرخوشی گفت: اینی که درست جلوی صورتتونه.
سیامک با تردید صورتش را کمی جلوتر برد و درحال استشمام بوی گلها پرسید: برام گل گرفتید؟
_ فکر کردم شاید یاعث بشه اشتهاتون باز بشه و حداقل دیگه غذاتون رو تو یخچال نبینم.
سیامک بدون گرفتنم گلها گفت: از اینکه لطف کردید و این رو برام گرفتید متشکرم، ولی… هر چقدر فکر می کنم دلیلی برای این کارتون پیدا نمی کنم.
با اهنگ اشنایی گفت: حرفتون درسته، ولی ممن… من هم فکر می کنم گرفتن یه دسته گل از یه پرستار اشکالی نداشته باشه.
_ ولی….
_ خواهش می کنم.شما جای برادرم هستین.لطفا اینو قبول کنین.منو یاد برادرم میندازین.خواهش می کنم.
سیامک بر سر دوراهی مانده بود.اگر دسته گل را می گرفت، ان هم از دختری غریبه که تن صدایش نشان می داد دختر جوانی هم هست معلوم نبود فرجام کار چه می شد، اگر هم نمی گرفت امکان داشت او را از خود برنجاند.هرچند او بیشتر از انچه به رنجش او فکر کند به صدای اشنایش فکر می کرد.صدایی که خیلی خوب در ذهنش مانده بود.عاقبت دست دراز کرد و در حال جستجوی گل، ان را در دستانش دید.در حال انگشت کشیدن روی گلبرگهای گل پرسید: می تونید بگید چه گلی برام گرفتید؟
شیدا بی اختیار گفت: چون می دونستم از مینا خوشتون میاد، واستون گل مینا گرفتم.
یکباره به خود امد.وای… خراب کرده بود.سیامک سذرش را به جهت صدا چرخاند و پرسید: شما از کجا می دونستید که من از گل مینا خوشم میاد؟
درصد جبران اشتباهش گفت: خب… اگه از این گل خوشتون نمیاد یه چیز دیگه براتون می گیرم.
سیامک سرش را تکان داد و گفت : برعکس.خیلی هم از این گلها خوشم میاد.
نفس اسوده ای کشید و گلدان کریستال کوچکی را که روی کشوی کنار تخت بود برداشت و به طرف دستشویی رفت و در حال اب ریختن، صدای سیامک را شنید: صداتون خیلی اشناست.اسمتون چیه؟
گلدان را از اب پر کرده بود.ان را روی میز کنار تخت گذاشت و به سیامک نزدیک شد و عوض جواب دادن، پرسید:
_ مگه صدای من شبیه کیه که به نظرتون اشناست؟
سیامک دسته گل را به طرف او گرفت و در همان حال گفت: شبیه صدای یه دوست.یه دوست خیلی خب.
_ باید خیلی دوستش داشته باشید که صداشون یادتون مونده.
_ بله.خیلی زیاد.اون خواهر کوچولوی بی همتائیه.
_ خیلی کنجکاوم کردید که بدونم… اسمش چیه؟ شاید بتونم یه روزی با هم دوست بشیم.
سیام با لذت گویی از انچه می گوید به نشاط می اید گفت: اسم زیبایی داره.شیدا!
با سرخوشی نیم نگاهی به صورت سیامک کرد و گفت: اسم قشنگی داره.باید خودش هم مثل اسمش قشنگ باشه.
_ بله، کاملا.اون حلال مشکلاته.خیلی دلم واسه اش تنگ شده.همکار شما هم هست.
_ منظورتون اینه که اونم پرستاره؟
_ بله.یه پرستار.پرستاری واقعا برازنده اونه.
سینی صبحانه را به او نزدیک کرد و خودش روی صندلی ای نزدیک تخت نشست و دست برد تا برای او لقمه درست کند و در همان حال گفت: با این همه علاقه ای که شما بهش دارید باید موجود خوشبختی باشه.
سیامک طمطمه وار گفت: حتما تا حالا ازدواج کرده و چند تا هم بچه داره و منم دایی شده ام و خودم نمی دونم.
زمزمه وار او را شنید بود، اهی کوتاه کید و گفت: گمون نکنم فکرتون در مورد اون دزست باشه.
سیامک زمزمه وار او را شنید، اما چون حواسش جای دیگری بود، متوجه نشد که او چه گفته است.به همین خاطر پرسید: شما چیزی گفتید؟
به خودش امد.لقمه را به دهان او نزدیک کرد و گفت: نه! چیزی نگفتم.
سیامک لقمه اش را با کمی چای فرو داد، سپس پرسید: چرا شما تا به حال از من نپرسیدید که اسمم چیه؟
خونسرد گفت: لزومی نمی دیدم، وگرنه می پرسیدم.
_ چرا؟ شما که منو نمی شناسید، می شناسید؟
جوابش را نداد.سیامک پرسید: هنوز اینجایید خانم پرستار؟
نگاهش را از او برگرفت و نجواگونه گفت: بله ایتجام.
_ ناراحتت تون کردم؟
لبخندی زد و گفت: نه.برای چی باید ناراحت بشم؟
_ چون سکوت کردید، گمان کردم حتما از دستم دلخور شدید.
با مهربانی گفت: این طور نیست.حواسم یه جای دیگه بود.
_ چرا به من کمک می کنید؟ تا اونجایی که من می دونم هیچ وقت یه پرستار رو تمام وقت برای یه بیمار نمی ذارن.
بی اختیار گفت: مگه یه دوست به دوستش کمک نمی کنه؟
_ دوست؟ مگه شما دوست منید؟
سنگینی نگاه پرستار را روی خودش حس کرد.اهسته پرسید: شما دوستی مثل منو قبول می کنید؟
سیامک گفت: اگه قبول کنم باید بدونم اسمتون چیه.نیست؟
صبحانه اش تمام شده بود.سینی را برداشت و از جا بلند شد تا برود و در همان حال گفت: بله، ولی…الان کمی کار دارم، باید برم به اونها برسم.بعدا بهتون می گم.در همان لحظه، سمانه در را بازکرد و رو به او پرسید: شیدا… نمی خوای بری خونه؟ سرویس اومد.
رنگ از روی شیدا پرید.سیامک مسخ شده تکرار کرد: شیدا؟
شیدا دستپاچه گفت: خب دیگه… من می رم.
_ صبر کنید!
سمانه که چیزی از موضوع نمی دانست همان طور ایستاده بود.شیدا سینی صبحانه را به دست او داد و از او خواهش کرد تنهایشان بگذارد. سیامک گفت: اسم شما شیداست.این طوره؟
_ من…
_ تو …شیدایی، اره؟
اشک از چشمانش فروچکید.ارام به تخت او نزدیک شد و میان گریه گفت: اره…من شیام.
سیامک با شور و اشتیاق و هیجان گفت: شیدا کوچولوی ما؟ اره؟
سرش را روی دست سیام گذاشت و همان طور که اشک می ریخت گفت: هنوزم که بهم می گی کوچولو!
سیامک دست روی سرشیدا کشید و در حالی که گریه می کرد گفت: پس چرا چیزی نگفتی ابجی کوچولو؟ هنوزم که شیطون موندی!
دست سیامک را در دست گرفت و به صورت چسباند و گفت: داداش… من…من…
نتوانست ادامه بدهد.سیامک سر او را بغل کرد و میان گریه با خنده گفت: خوب از زیر زبونم حرف می کشیدی که چقدر شیدا رو دوست دارم.
او هم خندید و گفت: به قول خودت هنوز شیطون مونده ام.
سیامک سر او را از سینه اش برداشت و کورمال کورمال دست به صورت او کشید و گفت: چقدر فرق کردی شیدا… باورم نمی شه.
اوهم دست به صورت سیامک کشید و اشکهای او را پاک کرد و گفت: باندهات رو خیس کردی.نباید گریه کنی!
سیامک یکباره متوجه پانسمان چشمانش شد، با این حال خیلی زود ان را فراموش کرد و رو به شیدا گفت: پس تو بودی که توی این چند روزه، این همه بهم محبت می کردی و جیک هم نمی زدی.
_ خب… برادرمی داداش.
_ چرا چیزی نگفتی؟ نکنه ترسیدی بهم بگی.
_ نه، نه…فقط… فقط می خواستم یکدفعه غافلگیرت کنم.
اشکش دوباره سرازیر شد.سیامک نوک انگشتان او را بوسید و در حالی که تحت تاثیر گریه شیدا قرار گرفته بود، با صدای بغض الودی گفت:
_ خوشحالم که می بینمت.خیلی خوشحالم.
اشک مجال حرف زدن به شیدا نمی داد.بزحمت گفت: خیلی دلم واسه ات تنگ شده بود داداش.خیلی!
_ چطور منو پیدا کردی شیدا؟ چطوری؟
_ بعدا برات می گم.فعلا…فعلا باید برم، ولی برمی گردم.می رم یه زنگ به مادر بزنم بهش بگم چند ساعتی رو اینجا می مونم.
سیامک با هیجان و اشتیاق گفت: مادر…؟ حالش چطوره؟
_ خوبه.خیلی خب.اگه تو رو ببینه مطمئنا بهتر هم می شه. من می رم.
تا درگاه پیش رفت که سیامک صدایش کرد: شیدا؟
به عقب برگشت : بله؟
می خواست چیزی بگوید، ولی نتوانست.ارام گفت: هیچی.
نم چشمانش را پاک کرد و با لبخندی مهربان از در اتاق خارج شد.تا چند ساعتی از شب گذشته باهم حرف می زدند.در این فاصله سیامک همه چیز زا از زبان شیدا شنیده بود.خبر ازدواج سعید، بچه دار شدن او و سینا و همه چیز جز تزدواج نافرجام خودش را به او گفت.در اخر رو به او گفت: ولی تو چی؟ چرا در تمام مدتی که اسیر بودی هیچ نامه ای برای ما نفرستادی؟ نمی دونی چقدر دنبالت گشتیم،ولی هیچ اثری ازت نبود.یعنی حتی نمی دونستیم خبر سلامتیت رو بهمون بدی؟
سیامک پوزخندی تلخی زد و گفت: همه چیز اونقدری که تو فکر می کنی ساده نیست.من وقتی اسیر شدم بشدت زخمی بودم.پلاکم هم گم شده بود.اصلا از نظر اونها من هویتی نداشتم.اونا من و …چندتای دیگه از بچه های رزمنده رو به یکی از اردوگاههای ناشناخته بردن.اسم ما، تو هیچ لیستی نوشته نشده بود.در واقع صلیب سرخ و. هلال احمر هیچ اطلاعی از حضورما در خاک عراق نداشتند.تا مدتی پیش که اتش بس شد و اونا مجبور شدن… ما رو ازاد کنن چون یکی از سربازها به صلیب سرخ خبر داده بود که تعدادی اسیر بی هویت در اینجا هستن.ما هم بسرعت نام نویسی کردیم و به یکی دیگه از اردوگاهها فرستاده شدیم.
شیدا با دلسوزی گفت: حتما سختی های زیادی هم کشیدی.این طور نیست؟
سیامک سرش را به مبله پشت تختش تکیه داد و گفت: بله.بدترین سالهای زندگی من…در اونجا بود.ما هم قطار حیوونها و حشرات موذی بودیم.چندتا از بچه ها سر نیش مار یا عقرب جونشون رو از دست دادن.این که ما زنده موندیم هم…واسه خودش معجزه ایه.
_ اگه این طوره… چرا وقتی که دوباره به ایران امدی… چیزی به کسی مگفتی؟حتی پرسنل بیمارستان هم اسم تو رو نمی دونن.برای چی خودت رو معرفی نکردی یا این که خبری به ما ندادی؟
سیامک به تلخی، لبخند محزونی زد و گفت: چطوری شیدا؟! با این وضعیت… فکر می کنی می تونستم خودم رو به شماها تحمیل کنم؟
_ خدای من…
سیامک به به جانب او برگشت.دستهایش را از بند دستهای شیدا رها کرد و گفت: می گی اگه این عملهام موفق نباشه مینا قبول می کنه یا نه… بچه هام… بابک…بهارک! اونا یه پدر کور رو قبول می کنن؟
دستهای سیامک را در دستان گرمش فشرد و گفت: تو از چی داری حرف می زنی داداش؟ تو شوهر مینایی.گذشته از اون…پدر بچه هایی، بابک و بهارک عاشق تو هستن.با وجودی که چند سال ندیدنت با این همه… تو رو دیوانه وار دوست دارن.نمی دونی با چه غروری ازت حرف می زنن.بابک چند روز پیش داشت با شور و اشتیاق از تو برام حرف می زد.می گفت دوست دارم مثل بابام یه مرد بشم.همین طور بهارک!
_ اونا یه بابای سالمو توی ذهنشون دارن نه یه بابای…
دست او را در دست فشرد و گفت: خواهش می کنم ادامه نده.تو هنوز سالمی.بر فرض محال اگه چشمات دیگه قادر به دیدن نباشن، بازهم مشکلی نیست.همه به تو علاقه دارن.تو همیشه در چشم ما… همون سیامک غزیزی.اینو باورکن داداش.
اشک باندهای دور چشم سیامک را تر کرده بود.شیدا با دست اشکهای او را پاک کرد و با مهربانی گفت: ما همه بهت علاقه داریم داداش. خیلی هم زیاد.
سیامک بی اختیار سر او را بغل کرد و همان طور که گریه می کرد، گفت: زبوندار!معلوم نیست…این زبون چرب و نرمت رو…از کی به ارث بردی.میان اشک ریز چشمانش ، لبخند زد و سرش را بیشتر در سینه برادر فشرد.بوی برادر چقدر خوب بود و او شیفته این بوی برادرانه بود.
فصل بیست و یکم
از جاده اصلی جدا شدند و روی سنگریزه های ریز و درشت به حرکت درامدند.شیدا با دقت به اطراف می نگریست.از دور منظره چشم نوازتری دیدگان شخص را نوازش می کرد.شیدا عینک افتابیش را بالا زد و رو به سیاوش با سرمستی پرسید: به زودی به ویلا می رسیم،نه؟
سیاوش با لبخندی به روی او، کمی سرش را پایین اورد و گفت: اره.دیگه چیزی نمونده.بزودی می رسیم.
_ خیلی دلم برای اونجا تنگ شده.خصوصا برای اون حوض پشت خونه!
سیاوش با لبخندی گفت: دل تو برای ویلا تنگ شده و دل صاحب ویلا برای تو.البته صاحب قبلی ویلا.
شیدا به سوی او برگشت و نگاهش کرد، اما سیاوش نگاهش نمی کرد.انگار عادت کرده بود همیشه در لفافه سخن بگوید.کمی به عقب برگشت و در حال تماشای سیامک که از روزهای قبل سرخوشتر و شادتر به نظر می رسید، پرسید: می پسندی داداش؟
_ من که چیزی رو نمی بینم با این همه، از اینکه از حصا بیمارستان بیرون امدم خوشحالم.
شیدا غمگین نگاه از او برگرفت و به سیاوش نگریست.سیاوش که گویی متوجه شده بود او خیال گفتن چه چیزی را دارد سرش را تکان داد و با لبخندی ملایم به او فهماند که هیچ حرفی نزند.شیدا نگاهش را از او برگرفت و به جاده انداخت.بعد از مدت کوتاهی جلوی در رسیدند.اطراف را درختان چنار و کاج پر کرده بود و او که دفعه قبل متوجه این موضوع نشده بود، با کنجکاوی و جستجوگر، اطراف را می نگریست. سیاوش از ماشین پیاده شد و به طرف در بزرگ جلوی خانه رفت و با کلید در ان را بازکرد.لنگه در را کنار کشید و دوباره سوار ماشین شد.
شیدا پرسید: پس مشدی کجاست؟ مگه خونه نیست؟
سیاوش در حال راندن ماشین به باغ گفت: نه.برای دو هفته بهش مرخصی دادم با زنش بره دیدن بچه ها و نوه هاش.
_ نمی ترسی اینجا رو دزد بزنه؟
_ نه.همون طور که می بینی دزد این دور و برا پیدا نمی شه.
شیدا حرف دیگری نزد و به اطراف نگاه کرد.دو طرف ان جاده باریک و خاکی را درختان چنار پوشانده بود.درختان بقدری رشد کرده بودند که سایه هایشان جاده را از گزند نور افتاب حقط کرده بود.کمی که پیش رفتند، از انبوهی درختان کاسته شد و شیدا متوجه تپه های کوچکی شد که گلهای سرخ و بنفشه اذین بخش شان بود.رنگ قرمز و بنفش توام با هم انها انچنان چشم را نوازش می کرد که شیدا بی اختیار گفت:
_ این منظره… فوق العاده است.
سیاوش لبخند دلنشینی برلب اورد و بدون حرف، شیشه ماشین را بالا کشید و رو به اندو گفت: شیشه ها رو بالا بکشید.الان از محوطه خاکی می گذریم.ماشین پر از گرد و خاک می شه.
شیدا و سیامک هردو باهم به دستور او عمل کردند.وجود گرد و خاکی که با حرکت لاستیک روی جاده به هوا برمی خاست، مانع از ان می شد که شیدا راحت بتواند منظره جلوی ماشین را ببیند، اما حرکت دوباره روی شنها، باعث شد کمی شیشه را پایین بکشد و با لذت بیشتری اطراف را بنگرد. عاقبت ماشین از حرکت ایستاد.بمحض ایستادن ماشین، شیدا در را بازکرد و پا به بیرون نهاد.ویلا مثل دوسال پیش چون طلا زیر نور خورشید می درخشید.سیاوش و سیامک هم پیاده شدند.شیدا شادمان گفت: مجبورم اعتراف کنم که تو… خیلی خوش سلیقه ای.
سیاوش کمی سرش را خم کرد و با محبت گفت: تو لطف داری! ولی فعلا بهتره به سیامک کمک کنی تا من ماشین رو توی پارکینگ بذارم و بیام.متوجه سیامک شد.با لبخندی به روی سیامک به طرف او رفت و دست زیر بازویش انداخت و سرخوش گفت: بوی گلها وحشی رو حس می کنی داداش؟
سیامک نفس عمیقی کشید و با لبخند گرمی گفت: اره… راحت می شه بوی نارنج و یاس رو فهمید.ببینم شیدا، اینجا درخت میوه هم داره؟
شیدا در حال تایید سرش را تکان داد و گفت: بله.چندتا.البالوها که الان روی شاخه ها دارن چشمک می زنن.سیبهای کال و سبز هم او دورا در حال رقصن و انگورها هم که تقریبا رسیده ان و دارن می خندن.
سیامک بی اختیار خندید و گفت: کاش مینا اینجا بود و می دید که توی خانواده ما فقط من شاعر نیستم.خواهرم شاعرتره.
به خنده او خندید و در ححال کمک به او برای بالا رفتن از پله های مرمری و سیاه رنگ جلوی ساختمان به سیاوش نگاه کرد.جلوی در ایستاده بود.سیاوش چند پله پایین امد و دست دیگر سیامک را گرفت و رو به شیدا گفت: تو جلوتر برو تا ما هم بیاییم.
_ باهم می ریم.
_ تعارف نکن و برو.ما هم الان میاییم.
قبول کرد و جلوتر از اندو پله ها را طی کرد و بالا رفت.داخل ویلا که شد انجا را چون دوسال پیش یافت.هنوز همان ترکیب و فرم را حفظ کرده بود، فقط به نظرش رسید سرویس رنگ اتاق عوض شده است.با کمی دقت متوجه شد که درست فکر کرده است.رو به سیاوش گفت:
_ سرویس اتاق ها رو عوض کردی؟
سیاوش چمندان نسبتا بزرگی را که در دست د اشت روی زمین گذاشت و گفت: بله.ماه پیش.سرویس قبلی به نظرم کهنه و قدیمی می اومد.
_ ولی اون که نو بود.
_ درسته.ولی وقتی فکر کردم دیدم بهتره رنگش عوض بشه.اتفاقا وقتی این سرویس به چشمم خورد در تصمیمم مصرتر شدم.
سیامک نفس عمیقی کشید و گفت: هوای اینجا به نظرم سنگینه.
شیدا با شتاب به طرف پنجره ها رفت و گفت: پنجره ها رو که بازکنم برطرف می شه.
پرده ها را کناری کشید، سپس پنجره ها را بازکرد.هوای خنکی جایگزین هوای دم کرده و خفه سالن شد.سیامک نفس عمیق دیگری کشید و در همان حال دستهایش را تکان داد تا بتواند جایی را پیدا کند و بنشیند.شیدا به طرف او رفت و زیر بازویش را گرفت و پرسید: خسته ای؟
_ نه زیاد، ولی چون هیچ وقت این اندازه توی ماشین نبودم احساس پا درد می کنم.
_ سرت که درد نمی کنه؟
متوجه لحن نگران او بود.با لحن اطمینان بخشی گفت: نگرن نباش.
_ می خوای تو رو به اتاقت ببرم تا استراحت کنی؟
_ اگه زحمتی نبیت ممنون می شم.
بازوی او را محکمتر از قبل در دست فشرد و با گفتن هیچ زحمتی نداره رو به سیاوش پرسید:سیا… اتاق خواب کجاست؟
سیاوش به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: اون بالا کاملا اتاق های خوابه.ببرش اونجا تا من هم وسایل رو جا به جا کنم.
با سر قبول کرد و همان طور که دست سیامک را به دست داشت، او را راهنمایی می کرد تا از پله ها بالا برود.دری را که درست جلوی پله ها بود، گشود و چون انجا را هم به گفته سیاوش اتاق خواب یافت، با سیامک پا به درون ان گذاشت.او را یکراست به سمت تخت نبرد، بلکه روی صندلی نشاند و خودش به طرف تخت رفت و ان را برای سیامک مهیا کرد.سپس به طرفش امد و کمکش کرد تا روی تخت بخوابد و با مهربانی گفت: راحت بخواب.هیچ کس مزاحمت نمی شه.از سر و صدای بچه هم توی ویلا خبری نیست. پس اسوده باش.
سیامک روی تخت نشست و دست او را به دست گرفت و با محبت گفت: ازت ممنونم ابجی کوچولو.اگه تو نبودی معلوم نبود الات توی اون بیمارستان چه کار می کردم.
متکا را برای او درست کرد.سپس با مهربانی و عطوفت کمکش کرد دراز بکشد.بعد ملافه را رویش کشید و دست او را که ازاد روی ملافه بود به دست گرفت و گفت: اگه من هم نبودم خدا بود. حالا راحت استراحت کن.برای ناهار صدات می کنم.سیامک لبخند زد.لبخند او را که دید دستش را رها کرد و با گفتن( خوب بخوابی) به طرف پنجره رفت و ان را بازکرد تا هوای اتاق عوض شود.پرده را کنار کشید تا هوا کاملا به داخل اتاق بیاید، سپس اتاق را نترک کرد.سیاوش دیده نمی شد.در جستجوی او به اتاقها سرک کشید، ولی او را نیافت. یکباره صدای او از پشت متوجه اش کرد: دنبال من می گردی؟
نگاهش کرد و پرسید: کجا غیبت زد؟ ترسیدم.
سیاوش با مهربانی گفت: چیزی نیست.رفتم لباسم رو عوض کنم.تو که هنوز لباسهات رو عوض نکردی.
_ کدوم اتاق مال منه؟ چمدونها رو کجا گذاشتی که برم لباسم رو دربیارم؟
_ نیاری به لباس نداری.قبلا همه چیز رو برات اماده کردم.اتاقت هم اون اتاق سومیه.
جهت نگاه او را دنبال کرد، ولی با دیدن اتاق گفت: اشتباه نمی کنی؟ اخه اون که… همون اتاق بهشتیه.
این اسمی بود که شیدا بر ات اتاق گذاشته بود.سیاوش همان طور مهربان گفت: بهت که گفتم… اون اتاق رو از اول برای تو در نظر گرفته بودم.
_ ولی اخه…
_ دیگه اخه نداره.اگه قبول نکنی خیلی از دستت دلخور می شم.
به صورت دلنشین و مهربان او نگاه کرد و گفت: باورکن با این کارهات همیشه منو شرمنده خودت می کنی.
سیاوش اخم مصلحتی ای کرد و در همان حال انگشت روی لبایش گذاشت و گفت: هیس! دیگه با من تعارف نکن.حالا برو خودت رو اماده کن. دنبال من هم توی اتاقها نگرد .توی اشپزخانه ام.
کمی سرش را بلند کرد تا صورت او را ببیند.با دیدن لبخند دوست داشتنی و مهربان سیاوش او نیز لبخند زد و ارام به سمت اتاقی که او گفته بود، رفت.با وارد شدن به اتاق، فضای زیبا و چشم نواز ان دیدگانش را نوازش کرد. در را بست و قبل از هرکاری به طرف پنجره رفت و پرده را کنار زد تا منظره ان ابشار زیبا را ببیند.هنوز هم مثل گذشته ها بود.ارام روی تخت نشست.خیلی نرم بود.با شادمانی از روی تخت بلند شد و به طرف کمد دیواری رفت.کلید روی قفل بود.ان را در قفل چرخاند و در را بازکرد:( خدای من…اینها دیگه چی هستن؟) حیرتزده به لباسهایی که به چوب کمد اویزان بودند دست کشید.همگی نرم و لطیف بودند و مسلما همگی هم برازنده اش بودند.معلوم که شخص با سلیقه ای انها را انتخاب کرده است.ان هم با در نظر گرفتن ویژگیهای صوری و اندام او و برازندگی شان بر بدن.یکی از لباسها را از چوب بیرون کشید و به تماشا ایستاد. از بهتریت نوع پارچه و جنس و یکی از مهمترین مدلهای رایج بوده.ساده بود، ولی شیک و زیبا.انقدر زیبا که حیفش می امد بپوشد .بعد از پوشیدن لباس، مقابل اینه ای که کلا یک ضلع از چهار ضلع اتاق را به خود اختصاص داده بود و مشخص بود به جای دیوار اینه گذاشته اند ایستاد و به خودش نگاه کرد.با هیجان نیم چرخی زد و به خودش نگاه کرد.از همیشه زیباتر شده بود.به اینه خیره شد.موهای حلقه ای و بلندش مثل موج روی شانه هایش ریخته بود و تا کمرش می رسید.ابروهای کشیده و کمانی و چشمان درشتش که در این وقت از روز سبز و زمردین می نمود و گونه های خوشرنگ و لبان سرخش با ان پوست باطراوتش.لبخند دلربایی به خاطر زیباتر شدنش نقش بست. با عشوه ای خاص انگشت لای موهایش برد و انها را مرتب کرد.نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد و یکراست به اشپزخانه رفت.پشت در اشپزخانه لحظه ای مکث کرد و سپس به نرمی انگشت روی در گذاشت و با شیطنت، ضربه ای به ان نواخت و پرسید:
_ اجازه هست؟
صدای سیاوش را شنید: بیا تو!
نفسی تازه کرد و پا به اشپزخانه گذاشت.سیاوش داشت وسایل مورد نیاز برای پخت ناهار را اماده می کرد.بدون این که به طرف او برگردد گفت: ببین همه چیز اماده است.
لبخند شیطنت امیزی زد و در حال دست کشیدن به مواد غذایی که در کیسه فریزر قرار داشتند گفت: اره.همه چیز اماده است.
سیاوش به طرف او برگشت و داشت می گفت: اگه بخوای برای ناهار سفارش پیتزا بدم…که با دیدن او در ان حالت، مات و مبهوت ماند.گونه هایش به خاطر نگاه او گل انداخت و صورتش گر گرفت.سیاوش مجذوب او در ان لباس، بی اختیار گفت: این… باورنکردنیه.
لبخند شرم اگینی لبانش را گشود.سیاوش ناخواسته او را با نگاهی دقیق برانداز می کرد.هیچ گاه در تمام عمرش، او را تا این اندازه زیبا و دوست داشتنی و البته دست نیافتنی، ندیده بود.انقدر زیبا شده بود که نگاه شخص بی اختیار به رویش ثابت ماند.شیدا سرخوش پرسید: چطوره؟
به خود امد و نگاه خیره اش را از او برگرفت و پایین انداخت و گفت: مجبورم اعتراف کنم که این لباس کاملا برازنده توئه.
با لبخندی شاد گفت: این برازندگی به خاطر حسن سلیقه برادر عزیزمه.
سیاوش جدی و محکم با لحنی امیخته با خشونت گفت: تو که می دونی من برادر تونیستم.
جاخورد.نگاهش را پایین انداخت و اهسته گفت: نمی خواستم ناراحتت کنم.معذرت می خوام.
ارام گفت: اشکالی نداره.
وسایل را از روی کابینت برداشت و روی میز وسط اشپزخانه گذاشت و گفت: پس من غذا رو اماده می کنم.
_ کمک نمی خوای؟
متعجب پرسید: مگه اشپزی بلدی؟
سیاوش لبخندی زد و گفت: البته.یه مدت توی یه رستوران کار می کردم.با اشپزی بیگانه نیستم.
متحیر گفت: به نظر من تو دنیایی از عجایبی.پس تو چه کاری بلد نیستی؟
سیاوش خندید و گفت: اینکه دل دختر زیبا و فریبایی رو ببرم.
سرخوش و با شیطنت گفت: مطمئن باش که حتما دلش رو بردی چون با رفتارهای تو،امکان نداره دختری بهت علاقمند نشه.
_ امیدوارم.خب حالا مایلی غذا بذاریم؟
_ بدم نمیاد.پس من سوپ جو می ذارم و تو هم…
سیاوش پرسید: با اسپاگتی موافقی؟
نگاهش کرد و گفت: اگه وسایل رو داشته باشی چرا که نه!
_ پس تو سوپ بذار من هم اسپاگتی.بعد از پختن می فهمیم دستپخت کدوممون بهتره.
سپس با چشمانی که از فرط شیطنت می درخشیدند و با حالتی طنز گفت: فقط بعد از خوردن غذا، امیدوارم گریه ات نگیره.
_ یعنی دستپختت این قدر بده؟
سیاوش سرش را به گوش او نزدیک کرد و گفت: نگو که متوجه منظورم نشدی.چون اصلا ظاهرت نشون نمی ده.
از سر شوق خندید و گفت: چی می شد اگه کمی بی پرده تر از این حرف می زدی ؟ چون من هیچ وقت به منظور واقعی تو پی نمی برم.
سیاوش به خود امد.نزدیک بود کنترلش را از دست بدهد و حرفهایی بزند که نباید .به چشمان او خیزه شد و گفت: یه روزی که شایدم زیاد دور نباشه همه چیز رو بی پرده بهت می گم.مطمئن باش، ولی تا اون موقع به وقت نیاز دارم.
_ کاش این قدر مغرور و خوددار نبودی که حتی منو هم وادار به اعتراف کنی.
سیاوش پوزخندی زد و گفت: تو که قبلا از این صفت خیلی خوشت می اومد.
لبخند شیطنت امیزی برلب اورد و گفت: به قول خودت قبلا خوشم می اومد، البته حالاش هم بدم نمیاد.فقط در مورد مرده…! اخه اونا رو خیلی مرموز می کنه.
سیاوش مستقیم به چشمان او نگریست.در نگاه سیاوش چیزی بود که حس کرد قلبش فرو ریخت.گونه هایش گلگون شدند و بی اختیار یک گام به عقب گذاشت و با لکنت گفت: بهتره دست به کار بشیم وگرنه ناهار بی ناهار.
سیاوش دست لای موهای حلقه ای و تابدارش فرو برد و انها را به عقب زد و گفت: اره.بهترین کار همینه.
شیدا قابلمه ای را دراورد و وی میز گذاشت، در حالی که حواسش اصلا سر جایش نبود.چرا نگاه سیاوش، ان گونه بود؟
دلتنگ مشغول نوشتن خاطراتش بود که قلمش دیگر ننوشت.خودکار را چندین بار روی ورقه حرکت داد تا شاید بنویسد، ولی نمی نوشت. معلوم بود که تمام شده است.خودکار را روی میز کوبید و از جا برخاست تا از اتاق سیاوش خودکار دیگری بردارد، چون تا انجایی که او فهمیده بود، سیاوش حتی در اینجا هم دست از کار بر نمی داشت و مدام در حال نقشه کشی و فعالیت بود.از پله ها بالا رفت و به اتاق کار او که اخرین اتاق و ته هال بود، رفت.ان را گشود و وارد شد.اتاق مخصوص مهندسین فعال، جلوی چشمانش بود.به طرف میزکار او رفت و دنبال خودکارها گشت، ولی فقط قلم های مخصوص نقشه کشی در لیوان سفالی دیده می شد.کشوی میز او را کنار کشید، ولی انجا هم خودکار پیدا نکرد.می خواست برگردد که چشمش به کمد چوبی نسبتا بزرگی افتاد که گوشه اتاق بود.شاید انجا چیزی پیدا می کرد.بی اراده به ان سو رفت و در کمد را بازکرد. فکر می کرد الان طبقه های چوبی خواهد دید، ولی درون کمد هیچ چیز دیده نمی شد جز وسایل نقاشی.چوب نقاشی و تابلو.روی همه شان را هم پارچه پوشانده بودند.کنجکاو پارچه را از رویشان کنار زد و یکی از تابلوها را برداشت، ولی وقتی تصویر تابلو را نگاه کرد ، اه از نهادش برخاست.این که خودش بود.تصویری از او با چشمانی سرمه ای رنگ و موهایی به رنگ کهربا که در باد پخش شده بودند. شاخه گل سرخی هم به موهایش زده شده بود.خودش را تا ان اندازه زیبا و رویایی باور نداشت.باورش نمی شد که سیاوش چنین طبع و ذوقی داشته باشد.نقاشیهای را که او می کشید قبلا دیده بود، ولی هرگز تابلویی از او ندیده بود.تابلو را کناری گذاشت و تابلوی دیگری را خارج کرد.این هم تصویر خودش بود و وقتی دقیق نگاه کرد، متوجه شد که لباس تنش چقدر اشناست.به یاد اورد این لباس را وقتی سیاوش بعد از سالها به ایران بازگشته بود در برداشت.با کمی دقت، جمله ای را در زیر تصویر مشاهده کرد و زمزمه وار خواند:
در تن ما ز ازل، عشق توبا جان سرشت ، تا ابد عشق تو بیرون نرود از سرما
مات و مبهوت به نوشته می نگریست.مسخ شده ، انگشتان لرزانش را روی ان حرکت داد و ان را به دیوار تکیه داد.سپس تصویر دیگری را نگاه کرد.با خطی خوش در پایین ان نوشته شده بود:
عاشقان تو همه نام و نشانی دارند ، ان که در کوی توبی نام و نشان است منم
بیکباره به خود اغمد. همه چیز مثل اینه ای روشن، جلوی چشمانش نمودار شد.پس عشقی که سیاوش ان گونه از ان صحبت می کرد… خودش بود! چطور تا ان لحظه نفهمیده بود؟ چقدر احمق بود که متوجه این موضوع نشده بود.ولی چطور باید متوجه می شد؟ سیاوش همیشه در نظرش یک برادر بود و نه بیشتر.فقط یک برادر.حالا می فهمید.حالا متوجه می شد چرا سیاوش تا ان اندازه نسبت به او تعصب دارد.چرا خبر ازدواجش با حمید ان قدر در نظر او تلخ و گزنده جلوه گر شد.حمید…! یاد حمید چون تلنگری به مغزش خورد.وقتی ازدواج کرد، چرا سیاوش به مراسمش نیامد؟ چرا وقتی که از حمید صحبت می کرد صورت او رنگ می باخت و گونه هایش گلگون می شدند؟ چرا وقتی که به از یا دبردن حمید فکر می کرد سیاوش را مشوق خود می دید؟ اه… چطور نفهمیده بود؟ وقتی دقت می کرد می دید رفتار سیاوش مثل اینه نشان می داد. خشم و عتابش، شادی اش، نگاه تحسین برانگیزش، تعاریفش، سخنان و این که همیشه جلوی دیگران از او طرفداری می کرد. چرا همیشه بهترینها را برای او می خواست، چرا هیچ گاه نمی توانست جلوی خواسته اش دفاعی بکند، اه… سیاوش بیچاره! اون تا این حد عاشق من بود و من نفهمیدم؟ چه زجری کشیده.سیاوش بینوای من… اه خدایا… چطور از یاد بردم که سیاوشی در نزدیکیم زندگی می کند، سیاوش مهربان و دوست داشتنی اش را از یاد برده بود.چگونه توانسته بود او را از یاد ببرد؟ اندیشید، ( خداوندا مرا ببخش.چقدر ناخواسته اسباب رنج او را فراهم کرده ام. چقدر بدون انکه متوجه باشم او را ازده ام.) بقدری در افکار خود غرق بود که صدای خاموش شدن ماشین و بعد از ان، صدای پاهایی را که روی موزائیک ها را می رفتند، نشنید.سیاوش به طبقه بالا رفت تا لباسهایش را عوض کند که متوجه اتاق کارش شد که درش باز بود. کنجکاو به ان سو رفت و با دیدن شیدا که سرپا ایستاده و در حال تماشای تابلو بود مبهوت ماند.ضربه ای که دست او ناخواسته به در نواخته بود، ناله کم جانی داشت که شیدا را به خود اورد. نگاهش به عقب برگشت و بعد ، با چشمانی پر از اشک، او را نگاه کرد.
ادامه دارد…
مطالب مرتبط
برچسب ها
مرداد ۲م, ۱۳۹۱ در ۴:۲۳ ب.ظ
سلام
وب خوبی دارین
با افتخار لینک شدین